|
يا مهدي
دوستت دارم قدر تمام عاشقا

براي ديدن متن به ادامه مطلب برويد ادامه مطلب
نوشته شده توسط ستاره باران در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت | لینک ثابت |
زندگي زيباست اين جا
زندگي زيباست اين جا
مي نشينم دركنارت
مي نشيني دركنارم
بادوچشمان تماشا
تاببيني
تاببينم
جلوه هاي ماه آبي
جنگل و صحرا
آسمان زيباست امشب
دوست دارم شانه هايت
تكيه گاهم باشد اين جا
دست تو دردست
صخره ها
دريا
خداوند
خدايا ريزش باران.....
بوي عطري دگر دارد
مرغ حق ازدور مي خواند
جنگل سبز جوان تاريك
سايه اش افسونگروزيباست
زندگي از نور تو روشن
عشق در هرجلوهاي پوياست
دوست دارم شانه هايت تكيه گاهم
دست تو در دست.......
نوشته شده توسط ستاره باران در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت | لینک ثابت |
عاشقان انتظار
تقديم به تمام عاشقان انتظار
خندان گريستم
بازامشب از جدايي جانان گريستم
يعني كه خود بر اين تن بي جان گريستم
جان خواست پر گرفتن و رفتن به كوي دوست
من تن فتاده به زندان گريستم
ظاهر مبين و چهره خندان بي خيال
در دم همين بس است كه پنهان گريستم
از بيم آن كه خنده به اشكم زند رقيب
خاموش سوختم دل و خندان گريستم
او نقد دل معامله با بوسه اي نكرد
من بر بهاي اين دل ارزان گريستم
تا خنده اي به لب گذرد جان به لب رسيد
تاوان آن اگر چه دو چندان گريستم
بگذشت اگر به خنده شادي شب وصال
اي بس شبا كه از غم هجران گريس
نوشته شده توسط ستاره باران در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت | لینک ثابت |
زناشویه
تقد يم به تمام زوجهاي جوان وخانواده ها رضا
زناشويه
ازكنار يكديگر مي گذريم
تو به سوي آشپزخانه
من به سوي اداره
تو به سوي كوه ظرف ها و رخت ها
من به سوي دود ترافيك ، ميزها و پرونده ها
تو به سوي سكوت خانه
ازكنار يكديگر مي گذريم
گاهي
بي نيم نگاهي به يكديگر
بي چهره اي تهي از لبخند
تنها
تن هاي ما شايد به نيمه شب ها
اگرغول خواب تن هاي خسته را
درگرداب خود فرو نبرد
فرصتي يابند براي سخن گفتن با يكديگر
با اين همه
به رغم سكوت
به رغم خستگي
به رغم صداي درگلو مانده
شك ندارم
قلب نا آرام من
برشانه هاي تو تكيه دارد
ولحظه اي كه تو نبا شي
قلب خورشيد از كار مي افتد.. . . .
نوشته شده توسط ستاره باران در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت | لینک ثابت |
شعر
غريبه آشنا
تواز شهرغريب بي نشوني اومدي
توبا اسب سفيد مهربوني اومدي
توازدشت هاي دوروجاده هاي پرغبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
توازراه مي رسي ، پراز گرد وغبار
تمومه انتظار، مي آد همرات يهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم ، غبارراازتنت
غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
منو همرات ببر، به شهر قصه ها
بگير دست منو ، تو اون دستا
چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آرادم
گزيده اي بود از سروده هاي اردلان سرفراز كه به تنها خواهرش سوسن تقديم كرده
اردلان مي گويد: ايده از انجا كه براي من عشق روستايي ، ناب ترين شكل عشق بوده و هست.
تصوير عشق مقدس مادرم پشت پنجره انتظار وظهوربا شكوه پدرم بر اسب سفيدش در گرگ وميش غروب
از خم كوچه اي بود كه به خانه ما مي رسيد. از كودكي تا آن روز اين تصوير در ذهنم نقش بسته بود...
سرانجام در (غريب آشنا) ترسيمش كردم.
نويسسنده: اين شعر با اين كه سالهاي دورگفته بسيار زيباست وهروقت سراغش مي روي تازگي دارد.
درضمن فائقه آتشين اورا خوانده نظر شما چيست ؟ مانيا 3001
نوشته شده توسط ستاره باران در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت | لینک ثابت |
|