|
تقدیر شوم 2
داستان اختصاصی هفته
تقدير شوم قسمت دوم نويسنده : امير محمد
برای مطالعه قسمت اول به آرشیو موضوعی وبلاگ (داستان) مراجعه فرمائید

باعث باني نابودي زندگي من هومن بود نفرين برتو باد كه هستي ام را ربودي
چرا در اين دنيا در جهان هستي ما بديها،ناپاكيها، دروغها،فريبها و سود جوييها وجود دارد .اينها زندگي را بر باد
مي دهد.آه خداي من، ايفا گر نقشي چنين وارونه بودن چه مشكل و توانفرسا پا بر احساس خواسته هاي جان گذاشتن
فرياد دل نشنيدن، از يك دوستي پاك وساده هراسيدن گوهر گرانبهايي را از دست دادن در كنار چشمه آب حيات
قرار گرفتن تشنگي را بر جان داشتن خود را سير آب نشان دادن چه مي توان كرد اين سرنوشت شومي ست كه
اسيرآن هستم ، اسير، برده اي در زنجير تقديري خلل نا پذير:
يكساعت گذشت از پدرم خبري نشد باران به شدت مي آمد لباسم خيس شده بود نگران پدرم بودم او هميشه قبل
اينكه كلاسم تمام شود اينجا بود .در دلم شوري عجيب به را ه افتاده بود . صدايي من را متوجه خود كرد انگار من
را مخاطب قرارداده بود نگاهم را برگرداندم با تعجب ديدم جواني در داخل يك ماشين گرانقيمت دارد من را صدا
مي زند او كسي نبود جز هومن در آن لحظه ادب حكم مي كرد بروم جلو من هم بي اختيار همين كار
را كردم بخار تمام شيشه هاي ماشين را گرفته بود به سختي او را تشخيص دادم شيشه ما شين را پايين
كشيد وگفت شما چرا هنوز اينجا ايستاديد سلامي دادم گفتم منتظر پدرم هستم نمي دام چرا اينقدر دير كرده
او در جوابم گفت باران مثل اينكه بد جوري لباس شما را خيس كره اجازه بدهيد تا مسيري شما را برسانم گفتم
ممنون پدرم مي آيد نگران مي شود گفت حالا شما بفرمايد داخل با منزلتان تماس مي گيرم نمي دانم كه چرا درمقابل
او زود رام شدم وتابه خود آمدم ديدم داخل ماشينم هومن هم دست به جيب برد وشماره تلفن منزلمان را از من پرسيد
آن روزها سالهاي اولي بود كه تكنولوژي موبايل وارد سيستم مخابرات شده بود تعداد محدودي موبايل داشتند هر
كي هم داشت تافته جدا بافته بود باز هم ادب حكم مي كرد شماره را بدهم شماره را وارد تلفن كرد و داددست من
صداي مادرم را شنيدم گفتم مامان چرا بابا دنبال من نيامده گفت تو كجايي گفتم جلو دانشگاه مادرم ادامه دا د
ماشين پدرت خراب شده واز صبح دنبال درست كردنش بود احتمالا فكر كرده تو ببيني نيامده خودت بيايي
نفس عميقي كشيدم گفتم باشه خودم حركت مي كنم خداحافظي كردم و گوشي را به هومن پس دادم.موضوع
را به او گفتم او هم باگفتن ما در خدمتيم استارتي به ماشين زد و حركت كرد .
ماشين هومن بسيار گرم بود موسيقي ملايمي هم در حال پخش بود كه به انسان آرامش عميقي مي داد. رايحه
هميشگي او در فضاي كوچكي متل ماشين آدم را از خود بي خود مي كرد . مقداري از بخار روي شيشه را پاك
كردم تا مسير را ه را ببينم هومن حرفي با من نمي زد . يكدفعه به خود آمدم به خودم لعنت و مرگ فرستادم سحر
احمق معلوم هست تو اينجا چكار مي كني خاك برسرت دختر كه آبروي خودت را بردي اگر كسي ببينه چي چرا
در مقابل او نتوانستي مقاومت كني بيچاره نه تو ديگه آن دختر قبل از دانشگاه نيستي چرا به يكباره اينقدر تغييركردي
خجالت از روي پدر بد بختت نمي كشي ناگهان فرياد كشيدم نگهداريد من همين جا پياده مي شوم خودم هم مانده بودم كه
اين صداي من بود هومن هم گويي كه از صداي من ترسيده باشد كناري ماشين را متوقف كرد . روبه من كرد گفت
ببخشيد مثل اينكه در محدوده منزل شما قرار گرفته ايم منم از خدا خواسته به دروغ گفتم بله گذشتيم گفت اجازه بدهيد
دور بزنم گفتم نه چند قدم بيشتر فاصله نگرفتيم با گفتن ممنون پياده شدم وبه طرف مسير خيابان برگشتم .
همينطور بي هدف مي رفتم باران يك لحظه هم امان نمي داد تمام وجود م از سرما مي لرزيد خوشبختانه به
يك خيابان فرعي رسيدم و بي درنگ داخل خيابان رفتم. زير يكي ازسايبان هاي مغازه ها پناه آوردم تا لحظه اي
بگذرد باز به خودم لعنت و نفرين فرستادم كه چرا سوار شدم و به اين روز گرفتار شدم. سرعت بارش باران
مقداري كمتر شده بود. از پناهگاه در آمدم به طرف خيابان اصلي راه افتاده جلوي يك تاكسي را گرفتم ايستاد و به
او گفتم لطفا دربست
وقتي كه به منزل رسيدم مادرم وقتي كه قيافه من را ديد نگاهي به سر تاپايم انداخت و گفت خاك عالم ببين كه با خودت
چكار كردي تو باران ها شنا كردي اگر مريض نشوي معجزه شده زود برو لباس در بيار جواب مادرم را با
يك لبخند دادم وبه طرف اتاقم راه افتادم وقتي كه جلوي آينه قرار گرفتم از ديدن خودم هم خنده ام گرفته بود هم ناراحت
بودم. از كلمه منتظر چي هستي كه از پشت سرم آمد تكاني خوردم وبي اختيار برگشتم مادرم با يك حوله داخل اتاق
بود خطاب به من مي گفت ايستادي فكر چي را مي كني زود لباس هايت را در بيا رتا خشكت بكنم من هم بي هيچ مكثي
آنهارا در آوردم هر چه لباس بر تنم بود خيس آب شده بود از لباس رو گرفته تا لباس هاي زير بقول مادرم اگر آب
لباس ها را مي گرفتيم دوليتر آب پس مي داد.
مادم شعله بخاري را قدري بالاكشيد واز من خواست كنار بخاري بنشينم يك ليوان چاي داغ هم برايم ريخت عطر
بهار نارنج آن فضاي اتاق را پر كرد .
ادامه دارد....
نوشته شده توسط ستاره باران در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت | لینک ثابت |
تقدیر شوم قسمت اول
داستان اختصاصی هفته
تقدير شوم قسمت اول نويسنده : امير محمد

باعث باني نابودي زندگي من هومن بود نفرين برتو باد كه هستي ام را ربودي
يادم مي آيد آن سالها چقدر وقت ميگذاشتم روي درس خواندن تمام زندگي من شده بود درس در اتاق
كوچكي در خانه به من تعلق داشت خودم را درآن زنداني كرده بودم و درس مي خواندم
من با پدر ومادرم و برادر كوچكم در يك خانه نقلي زندگي مي كرديم پدرم كارمنده ساده اي بود مادرم
خانه دار برادرم آرش كلاس دوم دبيرستان درس مي خواند زندگي ساده و آرامي داشتيم يادش بخير
پدرم روزها در ادره كار مي كرد و تا پاسي از شب را با ماشينش مسافر كشي مي كرد . مي گفت
درس بخوانيد خيالتان را حت باشد تا من زنده ام نمي گذارم شما كوچكترين رنجي در زندگي تحمل
كنيد او راست مي گفت ما هرچه مي خواستيم برايمان تهيه مي كرد البته خواسته هاي ما آنقدر نبود
كه نتواند از عهده آنها برآيد.
خلاصه با تمام زحماتي كه كشيدم موفق شدم در رشته مورد علاقه ام امتياز لازم راكسب كنم و به
سرزمين رويا ها دانشگاه راه پيدا كنم تا چندروز تلفن ما از صداي زنگ ساكت نمي شود از عمو دايي
گرفته تا بقال و رفتگر محل تبريك مي گفتند و شيريني مي خواستند پدر ومادرم بيچاره ها درپوست
نمي گنجيدند مادرم گوشي تلفن مرتب در دستش بود وبا آب وتاب از طريقه درس خواندن من تا قبول
شدنم در دانشگاه براي همه توضيح مي داد . برادرم كه من را دكتر صدا مي زد و مي گفت آبجي
سحردكترآمپول زن چقدر آن روزها زيبا وخاطره انگيز بودند .
پدرم باهر سختي كه بود هزينه ثبت نام دانشگاهم را پرداخت من شدم دانشجوي ترم اول وقتي نگاهم
به واحد هاي درسيم افتاد مو بر بدم راست شد واحد ها زيا د درس ها مشكل يادم آمد مي گفتند دانشگاه
وارد شدنش سخت خارج شدنش آسان و راحت ولي در مورد رشته من چنين نبود .
اولين صبح دانشگاه مادرم برايم قرآن گرفت و برايم دعا كرد قيافه آنروز پدرم را هيچ وقت از ياد
نمي برم چشمانش از خوشحالي برق مي زد لبهايش مثل گچ سفيد شده بود ورنگش زرد اين حالت
زماني براي پدرم رخ مي داد كه خوشحال و هيجان زده بود . باديدن اين حالت پدرم مادرم ليوان شربت
را از كنار قرآن برداشت به جاي اينكه به من بدهد به پدرم داد وگفت مرد مي خواهي روز اول دانشگاه
دخترت جنازه روي دست ما بگذاري چه خبره هيجان زياد براي آدم خوب نيست بگير شربت را يخور
فشارت افتاده پايين قيافه خودت را كه نمي بيني مرد . پدرم هم با نگاه مهرباني به سرتا پاي من كرد و
گفت پس خانم دكتر اينجا چكاره اند.
صدا ي پدر هنوز توگوشم است خدابه من مرگ بده كه آرزوي دكتر شدن را هم بردل خودم گذاشتم هم
بردل آنها اي خدا من چه گناهي كرده بودم پدرو مادرم چه نان حرامي به من داده بودند كه اينگونه بايد
مجازات مي شودم خدا خدايا.......... حق من چنين نبود.
وقتي اولين قدم را به درون دانشگاه گذاشتم اين احساس در من زنده شد كه پابه پهشت آرزوها گذاشتم
آدرس بخش مربوطه را از اطلاعات پرسيدم وبا راهنمايي يكي دوتا از دانشجويان به طرف كلاس هدايت
شدم واردكلاس كه شدم هنوز كسي نيامده بود فقط چندتا دانشجو روي صندلي ها نشسته بودند من روي
يكي از صندلي هاي رديف اول نشستم آخه اين عادت من بود هميشه در دوران مدرسه هم جاي من رديف
اول بود. با خود مي گفتم شايد خواب مي بينم من اينجا چكار مي كنم نه نه جاي من اينجا نيست اشتباه شده
خدايا چقدر مهرباني نمي دانم چقدر در افكارم فرو رفته بودم كه كه زمان و مكان را از ياد برده بودم باصداي
پچ پچ دانشجويان به خود آمدم پشت سرم را نگاه كردم ديدم اكثر صندلي ها پر شده وحتي صندلي هاي رديف
كنار منم ديگر خالي نيست مانده بودم كه چگونه متوجه حضور دانشجويان نشدم.
كلاس تقريبا نيمي از صندلي هايش دختران نشسته بودند نيمي پسران صدايي در گوشم پيچيد كه گفت ببخشيد
شما شهرستاني هستيد جواب دادم نه گفت خوشا به حالت مردم تا خوابگاه گرفتم من از آنجايي كه دخترگوشه
گيري بودم وزياد اجتماعي هم نبودم باگفتن نه ديگر ادامه ندادم او هم صحبتي نكرد.
چند دقيقه بعد مرد ميانسالي وارد كلاس شد وبه طرف ميز استاد رفت همه از جا بلند شدند منم بي اختيار
پاشدم من تعجب كردم اين مرد استاد ما است هميشه تصور مي كردم استادها آدمهاي تقريبا پير با موهاي
كاملا سفيد يا جو گندمي وعينك ته استكاني به چشم دارند.
او چنددقيقه اي خودش را معرفي كرد و با يادخدا اولين جلسه كلاس را يا بهتر بگويم اولين درس دانشگاه
شروع كرد . او مطالب را مي گفت ما هم تند تند نت بر مي داشتيم . من كه دستم خسته شده بود چون به تند
نويسي عادت نداشت. عرق نوشتن بودم كه چند ضربه به در خوردبا گفقتن بفرمائيد از سوي استاددر باز شد
جواني وارد كلاس شد در نخستين نگاه احساس كردم كه فبلا او را ديده ام بار ها ديده ام و سالها با او زندگي
كرده ام نمي دانم چرا اين حس به يكباره دروجود من شكل گرفت در نگاه اول وقارو متانت ، شخصيت بارز
وغرور چشمگيري ازاو ديدم غرور شكوهمندي كه ابهت و برتري كامل او بر ديگران نمايان مي ساخت
به يكباره متوجه شدم همه دارند در نگاهشان او را تحسين مي كنند. رايحه عجيبي در كلاس پيچيد خدايا من
چرا اينجوري شدم مني كه حتي به يك پسر سلام نداده بودم وخداحافظي نكرده بودم چرا باديدن او نمي دانم شايد
سرشت وجودم، من را اينگونه غافلگير كرد. با هر زحمتي بود خودم را باز متوجه درس كردم.
روزها مي گذشت ومنم كم كم داشتم به دانشگاه عادت مي كردم ديگر ترس و استرس روزهاي اول را نداشتم
انگار سالها دانشجو بودم دوتا دوست دانشگاهي هم پيدا كرده بودم به اسم هاي شقايق و آرزودختران خوبي
وهر دو شهرستاني بودند. پسري كه روز اول او را ديدم هومن بود بسيار جواني جذاب و، زيبا،خوش لباس
نگاهي سرشاراز شيطنت و شور و شوق جواني كه توجه هر كسي را به خود جلب مي كرد. شقايق و آرزو
وديگر دختران در باره او صحبت مي كردند . پدرم شده بود راننده اختصاصي مادرم كه خودش را مادر دكتر
مي دانست تا حدودي رفتارش را عوض كرده بود. وبه قول خودش با كلاس شده بود .آرش برادرم سرگرم كار
خودش بود مدرسه اي مي رفت ودرس مي خواند ونمي خواند . منم كه شده بودم گل سرسبد فاميل همه مثال ها
روي من مي گذشت. بيچاره پدرم هر روز به من پول تو جيبي مي داد تا جلوي دوستانم كم نيارم . همه چيز خوب
بود. تاكه سرنوشت من طور ديگري كه هيچكس فكرش را نمي كرد رقم خورد.
ادامه دارد.....
نوشته شده توسط ستاره باران در شنبه هشتم دی 1386 ساعت | لینک ثابت |
|